درود
از موضوعش که مشخصه!
امروز خالم مراسم نماز داشت!خونشون با خونمو دو کوچه فاصله داره!ساعت هشت آماده شدم که برم!البته بماند که ساعت شیش پاشدم و از اونورم ساعت 3/5 شب خوابیدم!
آقا من کتابمم با خودم بردم گفتم شاید وقت شد اونجا هم یه نگاهی انداختم!آقا من تا رسیدم دیدم یا ابوالفضل!یه 100 تایی آدم اونجا بود!!!!همچین گرخیدم!تا رسیدم خاله کوچیکه گفت بدو بپر کاسه یه بار مصرف بخر،تموم کردیم!وای نمیدونین یه مسافت 100 یا شایدم دویست متری رو دوییدم!اگه بدونین چه ذوقی کردم!پوسیدم تو خونه!به خاطر این کنکور هیچ جا نمیرم اینجا هم که میرم واسه ثوابشه!آقا ما هی میرفتیم جلو هی مغازه ها بسته بودن!خلاصه بگم رسیدم در آخرین مغازه یکبار مصرف فروشی دیدم اینم بستس!آقا رفتم مغازه بغلی گفتم آقا شماره اینو نداری یه زنگ بهش بزنی ما مراسم داریم آقا زنگ زد این خانمه اومد!من ببیچاره ام به خاطر اینکه اون زودتر کار منو راه بندازه هم کرکره رو کشیدم بالا هم کمکش کردم وسایل و تابلوهاشو از مغازه بزاره دم در و نصب کنه!سنگین بودن!اما پانیک هیچ وقت به روی خودش نمیاره!
دوباره همون مسافتو دوییدم تا رسیدم به خونه ی خاله!عین قوم تاتار میموندن هی پذیرایی میکردیم هی باز میخوردن!نوش جانشون!ولی من اعتقادی ندارم!این پیرزنا میان بعدشم هر چی خوندنو باطل میکننبس که غیبت میکنن!حالا بماند!بعدشم مادربزرگم اومد گفت خالمو دیشب بستری کردن بیمارستان،به ما نگفتن چون مامانم اینا قلبشون خرابه!براش دعا کنین نی نیش قراره شوهر من بشه اگه بره خیلی ناراحت میشم!تو این بی شوهری من شوهر از کجا گیر بیارم آیا؟؟؟ ائنوقت مجبر میشم به مسیولین بگم رسیدگی کننننننننننننن
آقا مادربزرگم گفت برو کارت شارژبخر دوباره دوییدم!بعدشم اومدم براش زدم حالا هی از ن تعریف میکرد این قند خون و چربی خون فشار رو خوب میگیره کلا خیلی بچه ی خوبیه این دکتر ما!منم کلی ذوق کردم!بعدم برای جلوگیری از دادن کارهای احتمالی تندی خدافظی کردم اومدم خونه!یه نگاه تو آینه کردم رو به بابام داد زدم ببین من چقد خوشگلمممممم!
بابامم که بچه ی پایه!گفت تو همیشه اینقد خودشیفته ای!نمیدونم به کی رفتی!!!!!!!!!
خخخخخخخخخ
بعدش نگاه کردم ببینم گلدن گلوب رو کی میده!بعدم که عین رنگو (اون مارمولکه)پهن شدم رو کیبورد تا بنویسمممم
پانیک نوشت:هیجان زده ایم!هویجور الکی!الکی الکی که نه،به خاطر نماز بود!اولین تجربم بود!برا همه دعا کردممم!!!همه رو دوس دارمممممممم همه مردمو همه ی کایناتو!
من مینویسم:"این روزا خیلی دلم میخواد منم یه تابلو کاینات داشته باشم!گفتم کاینات یاد این اوفتادممممم خخخخ
امروز گلدن گلوب رو میبینمممممم هورررررا
آﺩﻡ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺳﺪ ﻭ ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﮐﻒ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ!ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺷﺪﻩ.
ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ..
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خرنشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادند
پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند
بعدا نوشت:یکی از شعراییه که خیلی دوسش دارم
کاغذ تو دستم رو مچاله میکنمو نمیدونم برای بار چندم سطل زباله ی اتاقمو هدف میگیرم،که ایمبارم مثه بقیه میخوره به هدف ولی چون سطل دیگه پرشده با یه حرکت برگردون روی زمین میوفته.
کلافه چنگی به موهام میزنمو بازم فکر میکنم.
و آنقدر فک میکنم که دلم از همه ی خودمو آدمای دورو برم میگیره
آره ... درسته... زیادی فک کردم
یه کاغذ دیگه از تو قفسه برمیدارم
آروم آروم به سمت میزم میرم
قدمامو میشمرم
1
کاش میشد واسه بزرگترین هدف زندگیم قدم اولو پیش بزارم
2
یعنی میشه ساعت مطالعه ام بره بالاتر و بازده بالاتری تو آزمونم داشته باشم؟
3
اوه دیدی چی شد؟
من یه دخترم!!!!محکومم به دختر بودن،من نباید فریاد بزنم!کی بود میگفت؟
هیس......دخترها فریاد نمیزنند...
4
دارم فک میکنم که قدمام چقد آهسته پیش میرن!واقعا آهسته ست یا من این طوری فک میکنم؟
5
چقد گاهی وقتا هوس میکنم دنیا رو با قدمهای بچگیم بگردم
اون زمان همه چیزا چقد قشنگ و کودکانه به دلمون مینشستو چقد کودکانه با هم برخورد میکردیم!و چقد زیبا بود همه چیز،حتی اون قهر قهر تا روز قیامتایی که دقیقه ای بعد به قیامت میپوستو دوباره ما همون دوستا بودیم!
6
دیشب اون فیلمه چی میگفت؟
میگفت:وقتی آدما با همن قدر همو نمیدونن،ولی وقتی یکی میره تازه اون یکی میفهمه که چقدر از وجودشو اون برده و چقدرش برای خودش باقی مونده!
7
آخیش
میرسم به میزمو آروم صندلی رو میکشم انگار دیگه ذهنم از آشفتگی آزارد شده،
خودکار پنتر آبیمو ورمیدارمو زیر لب به نام هویی میگمو مینویسم
به نام سکوت که گویا بلندترین فریاد من است
واژه غریبیست این آدمی که اسمش رو من هم میدرخشد
این آدم میتواند چهار چهره و 99 نقاب را یدک بکشد
این آدم میتواند در هوایی جز حوای خودش نفس بکشد
توانایی اینو داره که تو زندگی و احساس یه آدم نمای دیگه سرک بکشه!
جاتون خالی،همین آدمی که من به معنیش رسیدم دلی داره که میتونه سنگ باشه!دلی که سختی اونو همه دنیا فریاد بزنه!
خلاصه این آدم قصه ای که من دارم همه چیز این دنیا رو جدی گرفته!حتی خودشو!
به نظرتون با خودش چی فک کرده!؟
میدونم روزی دیاری رو خواهم یافت که آدمهایش آدم اند نه آدم نما!
خودکار از دستم به روی میز میوفته،انگار وجودم تاره شده،انگار که خالی شده باشم از هرچی من بودنه!
چقدر این حسی که دارم بهم میچسبه،چقدر این حسو دوس دارم
کاغذو برمیدارمو لای هزاران کاغذی میزارم که همیشه نوشتمو کسی خوانندش نبوده
باز دلم هوای حرف زدن با یه دوست رو میکنه،دل منم خیلی دل بدیه،همش چیزایی رو میخواد که برای اون نیست
بازم دستمو تو موهای تازه کوتاه شده ام میکشم که شاید با اینکار کمی از فکرام از تو مخیله ام پرواز کننو برن به جایی جز اندیشه من!
نمیدونم چطور میشه وقتی هنوز برای کسی تموم نشدی یا حتی اون برای تو تموم نشده اونو فراموش کنی!
ما همه توی این دنیا به این بزرگی مسافریم
کسیم که مسافره چمدون تازه بسته شده شو دیگه باز نمیکنه
اشتباه ما آدما همینجاست که فک میکنیم اینجا خونه آخره و چمونمونو جوری باز میکنیم که انگار خونه ی دیگه و مسافرت دیگه ای درکار نیست
و اشتباه همه ی ما همین جاست
ومن
هنوز
تموم نشده ام...
اینو از تو چشمای سندی کوچولو میخونم که داره غزل خداحافظیشو میخونه!
تا پلک میزنم میبینم ماهی کوچولوی داداش کوچیکه داره هبوط میکنه به سمت کف تنگ ماهی!
خدایش رحمت باد!
پانیک نوشت:
اینا همه قصه ماهاست
خیلی دوست داشتم با این سبک بنویسم!خیلی وقته دارم بهش فک میکنم تا اینجوری دربیاد!با اینکه زیاد هم راضی نیستم اما خوبه،یه سبک جدید نوشتم!
خب از خودم بگم
گلدن گلوب رو که دیشب با ابنکه بیدار بودم نتونستم ببینم،هر سال من دردسر دارم با دیدن این مراسم
فیلم
twelve year a slave
برنده شد
ای فیلم بدی نیست!خخخخخخ حالا انگار من داورم
وای این روزا از سرشیری میگم که مادرجون برام سوغات آورد!در واقع جریان از این قرار بود که وقتی از مسافرت اومد زنگ زد گفت براتون آوردم بیاین بخورین،منم درس داشتم نرفتم،مامانم رفت اونجا موقعی برگشت برا من فقط سرشیر آورده بود و شیربرنج نیوورده بود هی به من میگفت غصه غصه من شیربرنجم خوردم!ما هم به روی همایونی نیووردیم ولی ته دلمان ،دلمان گرفت!یه چند ساعت گذشت دیدم مادرجون زنگ زد گفت عزیزکم یادم رفته برات شیربرنج بزارم مامانت برات بیاره!وای اینقده ذوق زده شدم همون موقع زبونمو تا لوزه ی سومم برا مامانم که روبروم نشسته بود درووردم که یعنی دیدی منم شیربرنج دارممممم خخخخخخ
از فیلم هیس ... دخترا فریاد نمیزنند هم که نمیگم!خیلی روش فک کردم!اگهتونستم سر فرصت نقدش میکنم حتما
از فیلم پل چوبی هم که دیگه هیچ حرفی نمیزنم
بچه ها یه فیلم ترکی هست همه این دخترا خوششون از قیافه ی این پسره میاد!من تا الان زیاد بهش توجه نمیکردم اما دیشب یه حرکتی انجام داد که خیلی خوشم از مزامش توی فیلم اومد!بزن بزن بود شدید
یه همچین آدم بدجنسیم من!
دیگه اینکه!آها سوپرایز مامانمم این بود که رفتیم به یه فروشگاه و لباس برام خرید!گرچه من زیاد خوشحال نشدم!چون دلم یه چیز دیگه میخواست!!!ولی دستش درد نکنه!
منگلدن گلوب میخواممممممم
من یوتیوب میخواممممممممم
من دوس دارم برم ونیززززززززز
از مسیولین خواهشمندم رسیدگی کنن!
بعدا نوشت:
خالی شدمممممممممممممممممممم هوررررررراااااااااااااااااا